تبليغاتX
.............امدم تا بگویم.............
(آسمان،قطره،دریا)
 
آمدم تا بگویم .......

همه ما ادمها ،چه اونهایی که همیشه شاد هستن چه اونایی که غمگینن ،ته دلمون تنهای تنهاییم فقط این تنهایی رو تو دلمون پنهان میکنیم تا کسی نفهمه .میخندیم ولی با کوچکترین فرصتی که پیدا میکنیم دلمون میخواد توی تنهایی خودمون غرق بشیم .نمیدونم به نظرتون خدا هم تنهاست ؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390  |
 
http://www.fantasyecards.com/ecards/pix/Sunset/005-beautiful-sunset.jpg
|+| نوشته شده توسط صبا در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390  |
 

آمدم تا بگویم .........

"بهانه "

گفتی که به احترام دل ،باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو ،دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل،پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390  |
 

آمدم تا بگویم ......

ای قوم به حج رفته کجایید ،کجایید

معشوق همین جاست بیایید ،بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سر گشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

..................

 

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه نهم آذر 1390  |
 
 

آمدم تا بگویم......

تو هرچه می خواهی باش، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،

آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فکر، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است.

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن!!!


(دکتر شریعتی)


|+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه پانزدهم آبان 1390  |
 

آمدم تا بگویم................

دو ماهی قرمز

دو ماهی قرمز کوچک کنار سفره جان دادند

درست آن لحظه ساعتها ،بهاری نو نشان دادند

دوماهی قرمز کوچک در آن لحظه که میمردند

فقط دستی به آرامی برای من تکان دادند

خداحافظ ،که یعنی ما به اینجا بر نمیگردیم

زمین مال شما ،ما را کمی از آسمان دادند

نگاه خیس ماهیها به هم خندید و در یک ان

به آغوش هم افتادند و در ایینه جان دادند.

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه ششم مهر 1390  |
 

آمدم تا بگویم ......

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو  در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !  و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .
دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد .

این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا..........

|+| نوشته شده توسط صبا در سه شنبه یکم شهریور 1390  |
 
آمدم تا بگویم..........

لیلی و مجنون ....

شیرین و فرهاد .....

بیژن و منیژه......

هیچ کدومشون به هم نرسیدن

شاید به  همین دلیل بود که عشقشون جاودانه شد .وقتی کسی که خیلی دوستش داری رو به دست میاری دیگه خیالت راحته که مال خودته به همین دلیل هر رفتاری که دوست داری باهاش انجام میدی .

اشکشو در میاری .بعد میای میگی دوست دارم .

باهاش دعوا میکنی بازم میگی دوست دارم .

تنهاش میزاری دوباره میگی دوست دارم .

بهش میگی میخوام تنها باشم ولی خیلی دوست دارم .

دلشو میشکنی ولی میگی دوست دارم .

هیچوقت با خودت فکر کردی دوست داشتن یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه پنجم مرداد 1390  |
 

تحمل درد عشق

 

 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد

و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود

و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند

باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت :

اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت:

ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت:

چه کسی چنین گفته است؟!  تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی

و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.

این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود

تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .

معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر!

بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان

فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!

|+| نوشته شده توسط صبا در شنبه یکم مرداد 1390  |
 
آمدم تا بگویم.......

 وقتی بچه بودم با یه ابنبات چوبی که می خریدم چقدر خوشحال بودم .وقتی سر ماه پول تو جیبیمو میگرفتم (۵۰ تومن ) انگار  دنیا مال من بود .وقتی اولین بار  بابا بهم ۲۰۰ تومن سر برجی داد فکر میکردم پولدارتر از همه شدم .همش نقشه می ریختم که باهاش چی بخرم . همیشه با خودم فکر میکردم اگه یه زمان  ده هزار تومن داشته باشم دیگه هیچی از خدا نمی خوام ........................

 الان سالهاست چندین برابر اون پولو دارم ولی..........................

 

|+| نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390  |
 
 
بالا