تبليغاتX
.............امدم تا بگویم.............
(آسمان،قطره،دریا)
 

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

بوسه زن بر خاک آن وادی ،مشکین کن نفس

منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام

پر صدای ساربانان بینی وبانگ جرس

|+| نوشته شده توسط صبا در جمعه دهم مهر 1388  |
 

Image By Pic.Blogfa.Com

|+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 

آمدم تا بگويم ..............

ما ادمها عادت كرديم هميشه نگران باشيم و فكرهاي الكي تو ذهنمون باشه .

تازه يه روزم كه هيچ فكري نداريم و همه چي رو به راهه ،حس مي كنيم يه چيزي كمه و مدام به خودمون مي گيم چي مي خواد بشه .

 

|+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 
آمدم تا بگويم................

تو هم با من نمي ماني ،برو بگذار برگردم

دلم مي خواست مي شد ،با نگاهت قهر ميكردم

برايت مي نويسم آسمان ابريست ،دلتنگم

و من چندي ست دارم با خودم ،با عشق مي جنگم

دلم مي خواست مي نوشتم:

روزهايم را و سهم چشم هايم را ،سكوتم را

اگر ميشد براي ديدنت دل دل نمي كردم

و افسار دلم را ول نمي كردم

نمي دونم چرا اينو نوشتم .اين شعر رو سال ۸۳ يك دوست برام نوشته بود .نمي دونم ولي يه دفعه دلم خواست برگردم به اون روزا ..........................

|+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 
       آمدم تا بگویم .........................

                  

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه پانزدهم تیر 1388  |
 

آمدم تا بگویم................

هر کس زمانی در زندگیش دچار مصیبتی میشود ،ممکن است این مصیبت ویرانی یک شهر باشد یا مرگ فرزند یا یک بیماری که انسان را برای همیشه علیل میکند ،در آن لحظه خدا انسان را به مبارزه می طلبدتا به مقابله با او بپردازد و به سوال او پاسخ دهد :چرا این طور سفت و سخت به زندگی به این کوتاهی که این همه پر زحمت است ،چسبیده ای ؟؟؟مفهوم مبارزه تو چیست ؟؟؟

کسی که پاسخ این سوال رو بلد نباشد ،تسلیم میشود .

و شخص دیگری که به دنبال معنایی برای زندگی می گردد،حس می کند که خدا بی انصافی به خرج داده و سرنوشت خود را به مبارزه می طلبد .

شجاعان همیشه سر سختند و خداوند از آسمان با رضایت لبخند میزند

عکس هایی از دیدنی های امروز هشتم تیرماه ۱۳۸۸

|+| نوشته شده توسط صبا در جمعه دوازدهم تیر 1388  |
 
آمدم تا بگويم .....................

......................................................................................

...................................

.....................................................

............................................

..........................................................................

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 

آمدم تا بگويم..........

الياس گفت:من به خدايي خدمت كرده ام كه حالا مرا در دست دشمنانم به حال خود رها كرده است.

لاوي پاسخ داد:او به موسي نگفت كه خوب است يا بد .فقط گفت: من هستم .

او هر چيزي ست كه در آسمان هست

صاعقه اي كه خانه اي را از بين مي برد

و

دست مردي كه آن را از نو ميسازد.

 

|+| نوشته شده توسط صبا در شنبه ششم تیر 1388  |
 
آمدم تا بگویم...................

هوای دلم امشب ابریه.....

آسمون چشمام بارونی...........

و زبانم قاصر از بیان..............

و باز سکوت .......سکوت ........سکوت.............

|+| نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
 

امدم تا بگویم..........

امشب شب آرزوهاست ،خدا جون ازت چی بخوام ،چی آرزو کنم ،تو که می دونی وقتی میشینم روبه روت زبونم بسته میشه.

خدایا فقط آرامش ازت می خوام .آرامش حضورتو رو می خوام.

 

|+| نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
 
 
بالا